تبلیغات
۞ یا لثارات الحسین ۞ - مطالب هفته اول بهمن 1392
دکتر روحانی:ما با همه ی توان تلاش می کنیم افراطیون را به انزوا برانیم.
http://media2.afsaran.ir/sijgbA7.jpg



طبقه بندی: دشمن، 

تاریخ : دوشنبه 7 بهمن 1392 | 12:44 ق.ظ | نویسنده : یالثارات الحسین | نظرات
کد خدایی که نمی‌خواست فرفره بسازیم
http://cdn.bartarinha.ir/files/fa/news/1392/8/19/217492_109.jpghttp://media.jamnews.ir/JAM233,JPG.jpg

ما فرفره نداشتیم. بچه‌های کدخدا داشتند اما همبازی ما نبودند که دست ما بدهند. مسعود و مجید نقشه‌اش را کشیدند و مصطفی بند و بساطش را جور کرد. ما که فرفره‌دار شدیم، لبخند نشست روی لبهای بابابزرگ. گفت: «دیدید می‌شود، می‌توانید!»از ترس بچه‌های کدخدا، داخل خانه فرفره بازی می‌کردیم. مبادا ببینند و به تریج قبایشان بربخورد. اما خبرها زود در دهکده ما می‌پیچید.خبر که به گوش کدخدا رسید، داغ کرد. گفت: «بیخود کرده‌اند. بچه رعیت را چه به فرفره بازی.» و گیوه‌اش را ورکشیده بود و آمده بود پیش عمو محمد به آبروریزی.(بعداً شنیدیم که همان روز، کدخدا دم گوش میرآب گفته: «این اول کارشان است. فردا همین فرفره می‌شود روروک و پس فردا چرخ چاه.» بیشتر موتورپمپ‌های آب ده، مال کدخدا بود.)عمو محمد که صدایمان کرد، فهمیدیم کار از کار گذشته. فرفره را برداشت و گذاشت داخل گنجه. درش را قفل کرد و کلیدش را داد دست بچه‌های کدخدا. که خیالشان راحت باشد از نبودن فرفره.رفتیم پیش بابابزرگ با لب و لوچه آویزان. فهمید گرفتگی حالمان را. عموها را صدا زد. به عمو محمد گفت: «خودت کلید را دست کدخدا دادی و خودت پس می‌گیری.» عمو محمد مرد این حرفها نبود. همه‌مان می‌دانستیم. بابابزرگ گفت: «بروید و قفل گنجه را بشکنید.» عمو محمود گفت: «کی برایتان فرفره خرید؟ کدخدا؟!» گفتیم: «نه عمو جان! خودتان که می‌دانید، خودمان ساختیم!» گفت: «دیگر بلد نیستید بسازید؟» گفتیم: «چرا!» گفت: «بهترش را بسازید.» و رفت در خانه کدخدا به داد و بیداد. صدای بگومگویشان ده را برداشت. این وسط ما، قفل گنجه را شکستیم و بهترش را ساختیم.بچه‌های کدخدا فهمیدند. کدخدا گر گرفت. داد زد: «یا فرفره یا حق آب!» و به میرآب گفت که آب را روی زمینهای همه‌مان ببندد. کار سخت شد. عموها از هزار راه ندیده و نشنیده، آب می‌آوردند سر زمین. که کشتمان از بی‌آبی نسوزد. مسعود را گرفتند و کتک زدند. زورمان آمد. مجید به تلافی‌اش، روروک ساخت. کدخدا گفت که گندم و تخم‌مرغ هم ازمان نخرند. مجید و مصطفی را هم گرفتند و زدند. صدای عمو محمود، هنوز بلند بود اما گوشه و کنایه‌ها شروع شد. عمو حسن جمعمان کرد و گفت: «این جور نمی‌شود. هم فرفره شما باید بچرخد و هم زندگی ما.» از بابابزرگ رخصت گرفت و قرار شد برود و با خود کدخدا حرف بزند. وقتی که برگشت، خوشحال بود. گفت: «قرار شده روروک را خراب کنیم اما فرفره دستمان باشد. آنها هم تخم‌مرغمان را بخرند و هم کمی آب بدهند.» بابابزرگ گفت: «کدخدا سر حرفش نمی‌ماند.» عمو حسن گفت: «قول داده که بماند. ما فرزندان شماییم. حواسمان هست!»بچه‌های کدخدا آمدند و روروک را، جلوی چشمهای خیس ما، خراب کردند. عموحسن آمد و فرفره را گذاشت پیش دستمان و رفت که با کدخدا قرار و مدار بگذارد. دل و دماغی نداشتیم برای چرخاندن فرفره. مهدی گفت: «وقت زانو بغل کردن نیست. باید چرخ چاه بسازیم. کدخدا از امروز ما می‌ترسید نه دیروز فرفره و روروک ساختن‌مان.» بابابزرگ لبخند زد.عمو حسن هر روز با کدخدا کلنجار می‌رفت. یک روز خوشحال بود و یک روز از نامردی کدخدا می‌گفت. ما می‌شنیدیم و بهش «خدا قوت» می‌گفتیم. بچه‌ها داشتند بالای پشت بام یواشکی چرخ چاه می‌ساختند.



طبقه بندی: دشمن، 

تاریخ : یکشنبه 6 بهمن 1392 | 02:51 ب.ظ | نویسنده : یالثارات الحسین | نظرات


تاریخ : چهارشنبه 2 بهمن 1392 | 12:56 ق.ظ | نویسنده : یالثارات الحسین | نظرات
سلام آقای تدبیر
آقای امید
آقای هورا
آقای شعار
سی دی ات مبارک
چشمانمان روشن
*
تو امروز می خندی و من
این شاعر گریان
شعر سپیدم را
سیاه می سرایم
تا اعلام عزای خصوصی کنم!
و کامم را
به حلوای مرگ احمدی روشن
-که همین امروز کشته شد-
تلخ کنم!
*
امروز همه خوشحالند
از اوباما و نتانیاهو گرفته
تا همین حاجی شهرمان
که سجده شکر کرد
"خدا را شکر امروز
بنز ارزان می شود"
و دلّالی که فریاد می زد:
"تا مرغ ازان هست
زندگی باید کرد"
و شلیته ای خنده که
" ساپورت پوستی
با نخ بیست درصد چند؟"
*
بخند!
به آرزویت رسیدی
دیگر
سانتریفیوژها نمی چرخند
سانتریفیوژها
از پشت تیر خورده اند
و امروز آمانو
دهان معصومشان را پلمپ کرد
تا کیک زرد دهیم و
اُوره(!) بسازیم هر دم!
*
خیالتان تخت
سانتریفیوژها
آرام
در تابوت مصلحت خفته اند!
تا شما هر روز
به رقص ثانیه ها بچرخید
و برایشان
فاتحه سعدآباد بخوانید!
خیالتان راحت
خِرخِرهء قُم
در دست نیویورکی هاست
با آن لبخند های شیرین و
ریش های پرفسوریشان!
*
نگران خزانه خالی نباش
قرار است بابا کری
یک مشت دلار کثیف
به قیمت تحفه نطنز
برایتان حواله کند قسطی
تا خزانه چشم های ما
لبریز شود از درد!
دیگر غم مخور
هل من ناصرت را شنیدند
روزگار کشور سیاه نیست!
سیاه
حال پدرم بود
-هم او که هشت سال خردل ساخت برلین را خورد -
هم او که امروز روی ویلچر
نوش داروی ساخت مرکل را تُف کرد
و اندکی بعد
با دیدن فردوی خاموش
تشنج کرد و لحظه ای جان داد!
سیاه
روزگار مادر بود
که گوشه روسری در دهان می برد
تا دشمن
صدای دردش را نفهد آقا!
سیاه
حال مردم خان العسل است
که توله سگ های سعودی ز این پس
بیشتر زهر خورشان خواهند داد
سیاه
حال زنان الزهرا است
که قرار است
پشت دروازه های سوخته شهر
به دیوار تاریخ
میخکوبشان کنند!
سیاه
حال شعر سپید من است
که قصد انتحار
میان خفته ها کرده است!
*
چه زمستان عجیبی
دست ها در جیب
به ترس خروج
دهان ها بسته
ز سوز سکوت
زبان ها مسلول
ز بیم یک فریاد
و چشم ها افتان
چو کور یک بی داد!
***
چه زمستان عجیبی
با نه دی شور گیرد و
در سی دی
مُهر بر دهانش کوبد!
چه زمستان عجیبی
تمام سروها یخ بسته و
پسته های رفسنجان
شکوفه داده اند امروز!
چه زمستان عجیبی      


تاریخ : سه شنبه 1 بهمن 1392 | 10:27 ب.ظ | نویسنده : یالثارات الحسین | نظرات
یکی از ایراداتی که عیب جویان و زخم خوردگان اسلام، به امام راحل می گیرند، این است که ایشان وعده آب و برق رایگان به ملت داد، مردم هم فریب خوردند و به حکومت آخوندی رای دادند و بعدا معلوم شد که این وعده دروغ بوده است؛ و یا بر اساس محاسبه نبوده و امام راحل جو گیر شده است. به هر حال اساس حاکمیت جمهوری اسلامی ایران بر فریب است. در ادامه آشکارا روشن می شود که این یک تهمت و مغالطه بیش نیست. 

ادامه مطلب برچسب ها: دروغ 30 ساله، امام خمینی، برق و آب رایگان،  

تاریخ : سه شنبه 1 بهمن 1392 | 01:36 ب.ظ | نویسنده : حیدری | نظرات
.: Weblog Themes By BlackSkin :.