تبلیغات
۞ یا لثارات الحسین ۞ - چند شعر از رهبر معظم انقلاب

http://mahmoodabbasi.persiangig.com/image/%D8%A7%D9%85%D8%A7%D9%85%20%D8%AE%D8%A7%D9%85%D9%86%D9%87%20%D8%A7%DB%8C%202.jpg


خورشید من بر آی...


دل را زبی خودی سر از خود رمیدن است
جان را هوا ی از قفس پریدن است


از بیم مرگ نیست كه سر داده ام فغان
بانگ جرس به شوق به منزل رسیده است


دستم نمی رسد كه دل از سینه بركنم
باری علاج شكرگریبان دریدن است


شامم سیه تراست زگیسوی سركشت
خورشیدمن برآی كه وقت دمیدن است


بوی توای خلاصه گلزار زندگی
مرغ نگه در آرزوی پركشیدن است


بگرفت آب و رنگ ز فیض حضورتو
هر گل دراین چمن كه سزاواردیدن است


با اهل درد شرح غم خود نمی كنم
تقدیم غصه ی دل من ناشنیدن است


آن راكه لب به دام هوس گشت آشنا
روزی امین سزا لب حسرت گزیدن است


 

شلمچه

 

ز  آه  سینه  سوزان  ترانه  می  سازم

چو نی ز مایه جان این فسانه می سازم

به غمگساری یاران چو شمع می سوزم

برای   اشک   دمادم   بهانه  می  سازم

پر نسیم به  خوناب اشک می شویم

پیامی از دل خونین روانه می سازم

نمی کنم دل از این عرصه شقایق فام

کنار لاله  رخان   آشیانه  می  سازم

در آستان به خون خفتگان وادی عشق

برون ز عالم اسباب ، خانه می سازم

چو شمع بر سر هر کشته می گذارم جان

ز یک  شراره  هزاران زبانه  می سازم

زه پاره های دل من شلمچه رنگین است

سخن  چو بلبل از  آن عاشقانه  می سازم

سر و دل و جان را به خاک می فکنم

برای قبر تو چندین  نشانه  می سازم

شعر شلمچه از مقام معظم رهبری


 




 

مناجات ناشنوایان

 

ما خیل بندگانیم ما را تو می‌شناسی
هر چند بی‌زبانیم، ما را تو می‌شناسی

ویرانه‌ئیم و در دل گنجی ز راز داریم

با آنكه بی‌نشانیم، ما را تو می‌شناسی

با هر كسی نگوئیم راز خموشی خویش

بیگانه با كسانیم ما را تو می‌شناسی

آئینه‌ایم و هر چند لب بسته‌ایم از خلق

بس رازها كه دانیم ما را تو می‌شناسی

از قیل و قال بستند، گوش و زبان ما را

فارغ از این و آنیم ما را تو می‌شناسی

از ظن خویش هر كس، از ما فسانه‌ها گفت

چون نای بی‌زبانیم ما را تو می‌شناسی

در ما صفای طفلی، نفسرد از هیاهو

گلزار بی‌خزانیم ما را تو می‌شناسی

آئینه‌سان برابر گوئیم هر چه گوئیم

یكرو و یك زبانیم ما را تو می‌شناسی

خطّ نگه نویسد حال درون ما را

در چشم خود نهانیم ما را تو می‌شناسی

لب بسته چون حكیمان، سر خوش چو كودكانیم

هم پیر و هم جوانیم ما را تو می‌شناسی

با دُرد و صاف گیتی، گه سرخوش است گه غم

ما دُرد غم كشانیم ما را تو می‌شناسی

از وادی خموشی راهی به نیكروزی است

ما روز به، از آنیم ما را تو می‌شناسی

كس راز غیر، از ما نشنید بس «امینیم»

بهر كسان امانیم ما را تو می‌شناسی

----------------------

غزل امام خامنه ای در خصوص امام زمان عج


خدا کند که کسی حالتش چو ما نشود
ز دام خال سیاهش کسی رها نشود

خدا کند که نیفتد کسی ز چشم نگار
به نزد یار چو ما پست و بی بها نشود

جواب ناله ی ما را نمی دهد "دلبر"
خدا کند که کسی تحبس الدعا نشود

شنیده ام که از این حرف، یار خسته شده
خدا کند که به اخراج ما رضا نشود

مریض عشقم و من را طبیب لازم نیست
خدا کند که مریضی من دوا نشود

ز روزگار غریبم گشته است معلوم
شفای ما به قیامت بجز رضا نشود...



غزلی از امام خامنه ای (مدظله) در پاسخ به غزل امام خمینی (ره)

امام خامنه ای 

 امام:

من به خال لبت اى دوست گرفتار شدم

چشم بیمار تو را دیدم و بیمار شدم

 آقا:

تو که خود خال لبی از چه گرفتار شدی

تو طبیب همه ای از چه تو بیمار شدی

 امام:

فارغ از خود شدم و کوس اناالحق بزدم

همچو منصور خریدار سرِ دار شدم

 آقا:

تو که فارغ شده بودی ز همه کون و مکان

دار منصور بریدی همه تن دار شدی

 امام:

غم دلدار فکنده است به جانم، شررى

که به جان آمدم و شهره ی بازار شدم

 آقا:

عشق معشوق و غم دوست بزد بر تو شرر

ای که در قول و عمل شهره ی بازار شدی

 امام:

درِ میخانه گشایید به رویم، شب و روز

که من از مسجد و از مدرسه، بیزار شدم

 آقا:

مسجد و مدرسه را روح و روان بخشیدی

وه که بر مسجدیان نقطه پرگار شدی

 امام:

جامه زهد و ریا کَندم و بر تن کردم

خرقه پیر خراباتى و هشیار شدم

 آقا:

خرقه پیر خراباتی ما سیره توست

امت از گفته در بار تو هشیار شدی

 امام:

واعظ شهر که از پند خود آزارم داد

از دم رند مى‏آلوده مددکار شدم

 آقا:

واعظ شهر همه عمر بزد لاف منی

دم عیسی مسیح از تو پدیدار شدی

  امام:

بگذارید که از بتکده یادى بکنم

من که با دستِ بت میکده، بیدار شدم

 آقا:

یادی از ما بنما ای شده آسوده ز غم

ببریدی ز همه خلق و به حق یار شدی

========================

دلم قرار نمی گیرد از فغان بی تو

سپندوار ز کف داده ام عنان بی تو

ز تلخ کامی دوران نشد دلم فارغ

ز جام عشق لبی تر نکرد جان بی تو

چو آسمان مه آلوده ام ز تنگ دلی

ژر است سینه ام ز اندوه گران بی تو

نسیم صبح نمی آورد ترانه شوق

سر بهار ندارند بلبلان بی تو

لب از حکایت شبهای تار می بندم

اگر امان هدم چشم خون فشان بی تو

چو شمع کشته ندارم شراره ا به زبان

نمی زند سخنم آتشی به جان بی تو

ز بی دلی و خموشی چون نقش تصویرم

نمی گشایدم از بی خودی زبان بی تو

عقیق سرد به زیر زبان تشنه نهم

چو یادم آید از آن شکرین دهان بی تو

گزارش غم دل را مگر کنم چو "امین"

جدا ز خلق به محراب جمکران بی تو

-----------------------

یاران خراسانی

سرخوش زسبـوی غم پنهــانی خویشم

چون زلف تــو سرگرم پریشانی خویشم

در بـزم وصـال تـو نگــــویـم زکم و بیـش

چون آینه خـو کرده بـه حیرانی خویشم

لـب بـاز نکـردم به خـــروشـی و فغـانی

مـن محـرم راز دل طـــوفــانـی خویشم

یک چند پشیمان شدم از رندی و مستی

عمری است پشیمان زپشیمانی خویشم

از شــوق شکرخند لبـش جــان نسپـردم

شرمنـده جانـان ز گـــران جانـی خویشم

بشکسته ‌تر ازخویش ندیدم به همه عمر

افسرده دل از خویشم و زندانی خویشم

هر چند " امیـن "  ، بستۀ دنیـــا نیـم امــا

دلـبـسـتـۀ یــاران خـراســـــانـی خویشم

--------------------------------------

« مناجات ناشنوایان »

مــــا خیــل بنـدگـانیـم مــــا را تــو مـی‌شنـــاسـی

هـــر چنــد بـی‌زبـانیــم، مــــا را تــو می‌شنــاسی

ویـرانـــــه ایــم   و   در دل گنـجـــــی ز راز داریــم

بـا آنكــه بی‌نشــانیم، مــا را تـــو می‌شنـــــاسی

بــا هـــر كســی نگــوئیم راز خمــوشی خــویـش

بیگـــانـه بـا كســانیم مـــــا را تــو مـی‌شنـــاسی

آئینــه‌ایم و هــــــر چنـــد لـب بستــه‌ایم از خلــق

بس رازهــــا كه دانیم ، مـــــا را تـــو می‌شناسی

از قیــل و قـــال بستند، گــوش و زبــان مــــــــا را

فــارغ از ایــن و آنیـم مـــا را تــو می‌شنــــــاسی

از ظــن خـویش هــر كس، از مـــا فسانه‌ها گفت

چــون نــای بی‌زبـانیـم مـــا را تــو می‌شنـــاسی

در مـــا صفـــای طفلــی، نفســرد از هیـــاهـــــو

گلــــزار بی‌خــزانیــم مــــــا را تــو می‌شنــاسی

آئینــه‌ســان بـرابـر گـــــــوئیـم هــر چـه گــوئیــم

یكـــرو و یك زبـانیــم مــــــــا را تــو می‌شنـاسی

خـطّ نگـــه   نـویسـد  حـــــــــــال  درون  مــــا را

در چشــم خــود نهــانیم مـــا را تـو می‌شناسی

لب بسته چون حكیمان، سر خوش چو كودكانیم

هـم پیـر و هـم جوانیـم مـــــا را تـو می‌شناسی

با دُرد و صـاف گیتی، گه سرخوش است گه غم

مـــا دُرد غــم كشـانیم مــــا را تــو می‌شـناسی

از وادی خمـــوشی راهـــی بـه نیكــروزی است

مـــا  روزبــه ، از آنیـم مـــــا را تــو می‌شنــاسی

كس راز غیـــر، از مـــا نشنید بس «امینیـــــــم»

بهـــر كسـان امانیــم مـــــا را تــو می‌شنــاسی

 -----------------------------------------

حــوادث روزگــــار

از ســر جـان بهـر پیـــــــوند کســان بر خـــاستم

چـون الـف در وصـــــل دلهـا از میـــان بر خـاستم

واژگـــون هــر چنـد جــــــام روزیم چــون لاله بـود     

از کنــار خــــوان قسمت شـادمــان بر خــــاستم  

بــزم هستــی را غــرض مهـــر فــروزان تــو  بــود

هم چو شبنم ،چهره چون کردی عیان بر خاستم

از لگـــــدکـــوب حــوادث عمــر دیگـــر یـافتـــــــم 

چــون غبـــار از زیــر پــای کــاروان بــر خــاستـم

طـاقـت دم ســـردی دوران نـدارم هم چــــو  گل

در بهــار افکنده رخت و در خــزان  بـــــر خاستم

آزمـــودن عیش و راحـت را بـه گنــج دام تـــــــو

از ســـر جــولانگه کـــون و مکــان بــر خــاستم

صحبت شوریده حــالان مــایه شوریدگی است   

با " امیـن " هر گـه نشستم بی امان بر خاستم





طبقه بندی: رهبر،  دفتر شعر، 
برچسب ها: سید علی خامنه ای، رهبر،  

تاریخ : سه شنبه 17 دی 1392 | 09:49 ق.ظ | نویسنده : یالثارات الحسین | نظرات
.: Weblog Themes By BlackSkin :.