تبلیغات
۞ یا لثارات الحسین ۞ - چگونه یک نماز خوب بخوانیم؟5

او مؤذن برکشد فریاد را  /تیشه ای ده،تیشه ای فرهاد را/این دل قاصی چو کوهی سنگ شد/در فراق تو هزاران رنگ شد/این اذان است یا صدای پای یار؟/این نسیم است یا نوای جویبار؟/پر کنید از گوشه هایش گوشتان/تا کند با نغمه ای مدهوشتان

بعد از نماز مودبانه نماز متفکرانه است.نوبت این است که نگذاری اندیشه ات سر نماز هرزگی کند.هر موقع خواست فکرت سر نماز جایی برود،قبل از نماز تمام افکار و گرفتاری های خودت را بگذاری داخل کفشت،و آن را بدهی به کفشدار در خانه نماز.کفشدار در خانه نماز خود خداست.

-کفشت را بده به من...مشکلاتت را به من بسپر...نترس...مشکلاتت را بیشتر نمی کنم...مشکلاتت را حل هم می کنم...نترس...من خدا هستم...پول داری؟خوشحالی؟نترس من بخیل نیستم!خوشحالی ات را کم نمی کنم...خوشحالی ات را با برکت هم می کنم...در اوج گرفتاری"الله اکبر"اذان را که گفت بایست به نماز.

ما بزرگترین استاد اخلاق و بزرگترین مربی معنوی را همیشه همراه خود داریم اما قدر نمی دانیم.یقینا به هر کدام از ما بگویند شما نیاز به یک مربی و استاد اخلاق دارید خواهیم گفت بله نیاز داریم،چقدر خوب است.یک آقای بازاری خدمت یکی از خوبان به نام رجبعلی خیاط رسیدند و گفتند گره ای به کارم افتاده است چه کنم؟ اوضاعم به هم ریخته است. ایشان نگاه می کنند(البته اینکه به کجا نگاه می کنند را نمی فهمند هرچند وقتی اولیای خدا پرده جلوی چشمشان نباشد طبیعتا اگر اراده کنند همه چیز را می بینند)ایشان به آقای بازاری تاجر می فرماید که شما چند سال قبل ارثیه ی پدرتان را که تقسیم می کردید حق خواهرتان را کامل ندادید و به این دلیل به کارتان گره افتاده است.بروید و خواهرتان را راضی کنید.آقای بازاری پیش خواهر می روند و می گویند خواهر، شما چرا چیزی به من نگفتید وقتی از ما راضی نبودید خوب می گفتید.خواهر هم که چون محبت به برادر داردبا اینکه از صمیم قلب راضی نیست می گوید که نه شما بالاخره برادر ما هستید واگر پول پیش شما باشد انگار پیش ماست.برادر می گوید نه،حق شما در اموال ماست واگر ندهم گرفتاری پیدا می کنم.ایشان 100هزار تومان به خواهر می دهند وخوشحال و متشکر پیش رجبعلی خیاط بر می گردند.رجبعلی خیاط می فرمایند:نه،ته دل خواهرت هنوز راضی نشده است وخواهر شما هنوز احساس حق می کند واین  حق هم وجود داردوباید خواهرتان را راضی کنید.دو مرتبه وسومین بار باز مجبور می شوند پیش خواهر بروند و300هزار تومان دیگر هم به خواهر می دهند و خواهر راضی می شود.بعد از آن رجبعلی خیاط به آقای بازاری می فرماید که خوب مشکلت حل شد ودیگر از فردا گره هایت باز خواهد شد.چقدر خوب است که آدم یک استاد داشته باشد که که دردهای آدم را بشناسد وآنها را تشخیص دهد و بگوید که باید این کار را انجام دهیم تا مشکل حل شود.اقایی که خانم ایشان مریض بودند ویک ماه بود که مریضی ایشان علاجی نداشت  تصادفا با رجبعلی خیاط در تاکسی قرار می گیرند وچون این آقا تقاضای دعا می کنند می گویند که مریضی خانم شما با دعا حل نمی شود .ایشان چند وقت پیش،یک سیلی به گوش دختر بچه ای در خانه ی شما زده است که این بچه با وجود اینکه بچه ی خود شما است دلش شکسته است و این خانم باید دل این بچه را به دست آورد تا مریضی او علاج یابد و این نتیجه ی همان کار است.

چقدر خوب است که آدم استاد داشته باشد.گاهی آدم را خوب راهنمایی می کنند،گاهی نه تنها راهنمایی می کنند  بلکه به آدم کمک هم می کنند.

طلبه ای می گوید من خدمت آیت الله بهاءالدینی  که رضوان خدا بر او باد رسیدم(حالا عرفا واولیای خدا که مقامشان جداست،علما سازوکار راه را بهتر درک می کنند وشاید علی القاعده قدرت معنوی یشان هم بالاتر باشد.)ایشان می فرمایند من خدمت آقای بهاءالدینی می رفتم  به خودم گفتم چرا نگاه مردم روی من تاثیر می گذارد،ای خد کی من آدم می شوم که نگاه مردم برایم اهمیت نداشته باشد،وقتی کسی به من لبخند می زند ،روی من تاثیر نداشته باشدومن به خاطر چشم وزبان مردم کاری انجام ندهم.نترسم از اینکه مردم به من بدنگاه کنند.جوانی می گفت:من میخواهم در خوابگاه دانشجویی اذان بگویم و می دانم که خیلی اثر دارد اما می ترسم که به من بد نگاه کنند.گفتم نترس،آنهایی که بد نگاه می کنند خودشان بد هستند وچه اهمیتی دارد که به تو بد نگاه کنند.طلبه می گفت:این گونه نگاه ها روی من اثر داشت.غصه دار خدمت ایشان رسیدم اما چیزی نگفتم،ساکت بودم و پای گفتگوی معنوی ایشان نشسته بودم ایشان ناگهان برگشتند وبه من نگاه کردند وگفتند:این چه حرفی است که نگاه مردم،چشم مردم ،چشم مردم.این حرف ها را رها کن.تا کی آدم از چشم مردم تاثیر بپذیرد.من گفتم:دیدی!آقا حرف دل مرا درک کردند والبته برایم عادی بود چون خیلی از این موارد محضر ایشان پیش می آمد.ایشان مرا موعظه کردند.طلبه می گویدکه من از جلسه که بیرون آمدم دیدم که نه،آقای بهاءالدینی مرا موعظه نکردند بلکه زمانی که با دستشون به من اشاره می کردند ومی گفتند که چرا نگاه مردم روی شما تاثیر دارد،با این کار همه ی این بدی ها را از دل من بیرون کرده بودند.از جلسه که بیرون آمدم دیدم که دیگر چشم مردم برایم اهمیتی ندارد.گاهی استاد دست آدم را می گیرد ومی رساند.گاهی استاد دست آدم را می گیرد وراه را نشان می دهد.گاهی دست آدم را می گیرد ودرخانه ی مقصد می گذارد.آیا آدم استاد داشته باشد خوب است؟

بالاتر برویم،فردی محضر آقا امام صادق(ع)رسیدند.آقا نگاه کردند و فرمودند:چقدر خوب است وقتی کسی از دنیا می رود،محبت اهل بیت در دلش باشد.ایشان از دوستان اهل بیت و از دوستان امام صادق(ع)بود.مرد سرش را پایین انداخت و احتمالا گفت:خواهش می کنم.اما بعد یک کمی فکر کرد و گفت:امام ،نکند که شما خبر رفتن مرا به آن دنیا می دهید؟آخرامام که با کسی بی مناسبت حرف نمی زند.آقا لبخندی به ایشان زدند و فرمودند:کم کم کارهایت را برای رفتن آماده کن.مرد کارهایش را رو به راه کرد و به حساب هایش رسیدگی کردوبه هر کس که می رسید می گفت:آقا به من مژده داده است که می روم وخوب هم می روم وبعد از مدتی هم به سوی جنان پرواز کرد.                     خدایا یک راهنما و یک استاد ومربی برای رسیدن به خودت برای ما برسان.آمین.حال من به شما یک استاد خوب معرفی می کنم.اگراستاد می خواهید،نماز.نماز استاد رساندن انسان به سوی خداست.نماز زنده است،باشعور،متحرک،فعال،بصیر وآگاه است.نماز هر کسی متناسب با هر کسی،با هرکسی کاری می کند.نماز یک فعالیت مرده ی بی روح عمومی نیست که همه با هم آن را انجام بدهندیا مثل یک مراسم و عادت شخصی باشد.نماز من اگر حب مقام دارم،حب مقام مرا برطرف می کند.اگر حب مال دارم،حب مال مرا برطرف می کند.اگر حب شهوت دارم،حب شهوت مرا برطرف می کند.اگر تکبر دارم،تکبر مرا زایل می کند.اگر محبت به خدا ندارم،محبت به خدا می آورد.نماز هرکسی می داند با هر کسی چه کار کند.هر بار سر اذان شما در یک وضعیت خاصی هستید که خدا دقیقا نشانه گیری کرده که در آن وضعیت صدا می زند ملایکه ی من اذان بگو این اگر الان بلند شود آدم می شود.ما استاد داریم.مگر بزرگان به جایی رسیدند چگونه رسیدند؟اگر از محضر آیت الله بهجت بپرسید که من چه کار کنم که آدم بشوم ایشان راحت به شما می گویند:نماز اول وقت بخوانید.به بزرگتر ها فرمودند و به ما کوچکتر ها هم همین را می فرمایند.رفتن پیش خدا اختصاص به علما ندارد مانند رجبعلی خیاط. ما هم می توانیم رجبعلی کاسب ،رجبعلی قصاب،رجبعلی دانشجو،رجبعلی طلبه بشویم.رفتن به سوی خداتخصصی نیست ممکن است حرف زدن از خدا تخصص بعضی ها باشد،ممکن است بسیاری از آگاهی های دینی تخصص بعضی ها شود اما رفتن به سوی خدا که تخصص خاصی نمی خواهد.سوال این است که اگر ما با نماز خوب تا کنیم آیا نماز ما را اصلاح می کند؟بله.یعنی دیگر استاد نمی خواهیم؟نه،اگر هم بخواهیم خدا سر راهمان قرار می دهد.اما می گویند در این راه بی همرهی خضر مکن،ظلمات است،بترس از خطر تنهایی.جواب:اگر خدا بخواهد سر راهمان قرار می دهد ما که دعا کردیم پس اگر لازم باشد خدا سر راهمان قرار می دهد.بعضی ها فکر می کنند استاد جای خوبی ها وبدی های انسان را می گیرد.آیا آن فرد طلبه ای که پیش استادش آیت الله بهاءالدینی رفت و ایشان یک نهیب به او زدند،فکر نکند که هر بچه طلبه ای که پیش ایشان برود،ایشان کارشان را راه می اندازد،نه،حتما یک جاهایی گل کاشته بوده که اینگونه گل تحویل می گیرد یا آن کاسب یا مادری که بیماری لاعلاج داشته است.این ها از حسن تصادف واز تقدیر الهی است که متناسب با خوبی هایش است واگرنه اگر همسایه ی رجبعلی خیاط هم که باشیم ولی لیاقت شنیدن آن دستورالعمل ویژه را نداشته باشیم،صد سال دیگر هم آدم نمی شویم.

عمران بصری محضر آقا امام صادق (ع)آمد،امام فرمودند:بلند شو و برو من وقت ندارم با تو حرف بزنم.عمران گفت:آقا می خواهم فلان چیز را یاد بگیرم.فرمودند:نه.اما گاهی می بینیم یک نفر ساکت پیش آقا نشسته وآقا با او حرف می زند،او نپرسیده اما آقا راهنمایی می کند.ما باید مایه ی درونی را درست کنیم که اگر مایه ی درونی درست شود اگر استاد هم لازم باشد خدا سر راهمان قرار می دهد.از اول راه هم همین آگاهی های عمومی کافی است.امام علی (ع)می فرمایند:شما محتاج ترید به عمل به آنچه که می دانید نسبت به دانستن آنچه که نمی دانید.یعنی ما بیشتر نیاز داریم که به آن چه که بلد هستیم عمل کنیم تا اینکه چیز جدیدی یاد بگیریم.بعضی ازاوقات به ما آخوندها می گویند که بیایید و این جا سخنرانی کنید اما دیگر کافی است هر چقدر که سخنرانی کردیم.آخر اینقدر که سخنرانی لازم نیست.بعضی ها می گویند که ما زورمان می یاد،نمی توانیم بدون این سخنرانی ها راه برویم.وقتی که یک کمی صحبت می شنویم یک سانت راه می رویم اما آخر این صحبت ها که برای یک سانت راه نیست اینها برای ده کیلو متر راه بود نه یک سانت.می گویند باید دوباره یک ماه دیگر صحبت کنید تا ما یک کم دیگر راه برویم.آخر مگر به سمت خدا رفتن اینقدر خرج بر می دارد،مگر این همه اصراروناسزا می خواهد.مکرر خدمت آیت الله العظمی بهجت رسیدند وفرمودند آقا چه کار کنیم؟آقا فرمودند:همان چیز هایی که می دانید را انجام دهید که در رأس آن هم نماز است. نماز استاد است هرموقع که خواستی بعد از خواندن نماز از سر نماز سریع مانند فشنگ بلند شوی وبه دنبال کارهای دیگرت بروی،اگر نشستی وتعقیبات را خواندی،هر بار که نرفتی ونشستی از یکی از بدی های روحت کم می شود.نماز استاد است.همه ی ما این را می دانیم که شرایط واحوال ما را خداوند قبل از هر اذانی طراحی می کند وبعد مؤذن اذان می گوید.نباید فکر کنیم که اذان برای همه اعلام می شود بلکه باید بدانیم که اذان پیغام وسفارش خصوصی خداوند به ما است.باید این گونه فکر کنیم که خداوند با این اذان به من می گویدکه بروم،باید بروم ببینم که خدا با من چه کاری دارد،خدای مهربونم الان به من گفته که تو بیا نماز بخوان.دقت کنیم که دوره ی آموزشی انبیای الهی چقدر قشنگ است.هر کدام از انبیای الهی وقتی می خواهند دوره ی آموزشی بروند،گوسفند چرانی می روند.چقدر جالب است.پیامبر خدا مشغول گوسفند چرانی است که یک دفعه اذان می گوید:الله اکبر.می بیند که همه ی گوسفند ها در حال چریدن و علف خوردن هستند با خود می گوید که آیا من هم باید مشغول باشم؟اما می گوید من که گوسفند نیستم،من آدم هستم.این الله اکبر برای من است.اینگونه است که یاد می گیرد که مثل بقیه موقع اذان مشغول چریدن نباشد،مستقل بودن،غیر بقیه بودن رایاد می گیرد.با خود می گوید من چرا باید مثل بقیه باشم.خدمت آموزش و پرورش بودم گفتند که به نظر شما ما چگونه می توانیم تعلیمات دینی و نماز خواندن را به بچه ها آموزش دهیم.گفتم خواهش می کنم که شما نماز خواندن را به بچه ها یاد ندهید.شما فقط یکی از کارهایی که انجام می دهید این باشد که مستقل بودن را به بچه ها آموزش بدهید.قبلا گفتیم که ماه رجب ماه عبادت است.اگر در این ماه نمازمان درست نشود معلوم نیست که ماه شعبان و رمضان درست شود.ماه رجب زورش بیشتر است.ماه رجب برای دوستان خصوصی خداست،هرکسی که در ماه رجب در خانه ی خدا رفته است چیزهای بهتری دستگیرش شده است.ماه رجب برای السابقون السابقون است.اگر ما نمازمان را در ماه رجب درست کنیم،روزه هایمان هم در ماه رمضان مارا به عرش خواهند برد.اگر در ماه رجب عظمت و علو خدا رادر رکوع و سجود درک کنیم،در ماه رمضان که یا علی و یاعظیم که می گوییم به دلمان بچسبد،یا غفورو یا رحیم که گفتیم به دل خدا می چسبد و دستمان را می گیرد.نمی شود که بی مقدمه در ماه رمضان همه ی مشکلات را حل کرد.به همین دلیل است که می گویم شما نمی خواهد به بچه ی من نماز خواندن را یاد بدهید،شما تنها کاری که انجام می دهید این باشد که مستقل بودن را به بچه یاد دهیدتا این که وقتی بچه از مدرسه بیرون می آید بگوید چه معنی دارد که آدم مثل بقیه باشد تا دیگران مسخره اش نکنند.چراباید از مورد تمسخر واقع شدن بترسیم.چرا باید به خاطر لبخند رفیقمان دنبال هرزگی بیفتیم.خدا پرستی که کاری ندارد.از خانم هایی که دست از حجاب برداشته اند وچادر را به حجاب ضعیف تر تبدیل کرده اند،آمار گرفته شده است که چرا این کار را کرده اند.گفته شده است که70%این ها به خاطر ترس از تمسخر دیگران حجاب را کنار گذاشته اند.آخر ما به تمسخر دیگران چه کار داریم؟ما باید مستقل باشیم و روی پای خودمان بایستیم.

رگ خواب ما محبت اهل بیت است .به خدا اگر به یکی از ما بگویندکه امام زمان ما را نمی پسندد،دق می کنیم.در روایت داریم که می فرماید:تو از دوستداران خاص ما نیستی اگر مردم شهرت هزار نفر یا بیشتر باشد ووقتی مردم شهرت به تو لبخند زدند و گفتند که تو آدم خوبی هستی،خوشحال شوی یا وقتی بدون دلیل به تو بگویند که تو آدم بدی هستی،ناراحت شوی.کسی از دوستان خاص ماست که یک کمی مستقل باشد. 

معصوم فرمودند: کسی از دوستان خاص ماست که مستقل باشد.مستقل بودن را کجا تجربه کنیم؟آنجا که همه میهمان ها نشستند با شنیدن صدای اذان بلند شوی نماز بخوانی.حتی نمی خواهد دیگران را هم دعوت کنید.بگویید:می خواهم نمازم را اول وقت بخوانم.من بنده هستم.من عبدم.اربابم فرمان داده باید بروم.

کار تو اثرش را روی او می گذارد.چرا ما در نماز خواندن به هم دیگر نگاه می کنیم ؟مستقل باشیم.روی پای خودمان بایستیم.

ما دلمان برای خدا تنگ نمی شود که بگوییم بلال اذان بگو!

او مؤذن برکشد فریاد را  /تیشه ای ده،تیشه ای فرهاد را/این دل قاصی چو کوهی سنگ شد/در فراق تو هزاران رنگ شد/این اذان است یا صدای پای یار؟/این نسیم است یا نوای جویبار؟/پر کنید از گوشه هایش گوشتان/تا کند با نغمه ای مدهوشتان/گر نوایش بر لب داوود بود/از سماءش عالمی نابود بود/

عده ای می گویند:اگر ما عاشق خدا شویم قطعا برای خدا می میریم و دلمان لک می زند برای گفتگو با خدا!ولی الان منتظریم عاشق خدا شویم!

این طوری آدم عاشق می شود!؟سرزنش ها گر کند خار مغیلان غم مخور.

نماز اول،نماز مودبانه است.خدایا من ادب رعایت می کنم تا ابهت تو در دلم بنشیند،ادب رعایت می کنم تا عنانیت من از بین رود.نماز را خدا به گونه ای قرار داده است که اکثرا هنگام اذان دلمان نمی خواهد همان لحظه بلند بشویم نماز بخوانیم.اگر به خاطر خدا پا روی دلت گذاشتی،کم کم سنگ دلت باز می شود.یک مدتی شروع کن.نماز مودبانه بخوان. در نماز به زیباییِ نماز دقت کنید.بگو خدایا من به خاطر تو قرائت نمازم را درست کرده ام وإلا من حرف فارسی هم درست نمی زنم و خیلی ها نمی فهمند که من چی گفتم؟می خواهم مثل سرباز که درپادگان ،نظم نظامی را رعایت می کند تا ابهت فرمانده در دلش بنشیند ،می خواهم عظمت تو در دلم بنشیند.

صورت که به خاک گذاشتی به این سادگی بر ندار.بگو:خواستی صورت به خاکم بنگری/بهر مویت در هلاکم بنگری/حال ببین افتاده ام از پا برت/

برایت در هر یک رکعت دو بار سجده می کنم !

من نه بی قدرم که عالم در سجود/از برای من به خاک افتاده بود

با این اوصاف ولی من الان صورت در خانه تو گذاشته ام،

ابلیس برای اینکه برای من سجده نکرد بیچاره شد؛قیمت دارم در درگاه تو،ولی برای تو صورت روی خاک می گذارم. نمازمودبانه آثاری دارد که ذکر کردیم.

نماز مودبانه این است که فقط بلند شوی نماز بخوانی!درست نماز بخوانی .تحت تاثیر کسی قرار نگیری.

بعد از نماز مودبانه نماز متفکرانه است.نوبت این است که نگذاری اندیشه ات سر نماز هرزگی کند.هر موقع خواست فکرت سر نماز جایی برود،قبل از نماز تمام افکار و گرفتاری های خودت را بگذاری داخل کفشت،و آن را بدهی به کفشدار در خانه نماز.کفشدار در خانه نماز خود خداست.

-کفشت را بده به من...مشکلاتت را به من بسپر...نترس...مشکلاتت را بیشتر نمی کنم...مشکلاتت را حل هم می کنم...نترس...من خدا هستم...پول داری؟خوشحالی؟نترس من بخیل نیستم!خوشحالی ات را کم نمی کنم...خوشحالی ات را با برکت هم می کنم...در اوج گرفتاری"الله اکبر"نماز متفکرانه است.نماز متفکرانه در قسمت اول یک نماز سلبی است.یعنی فکر غیر خدا نکن.

چطوری فکر خدا کنیم؟فعلا شما مدتی فکر خدا نکن!

در زندان اوین به زندانی ها گفتیم که پنج دقیقه(موقع نماز را)به فکر غیر خدا نباشید.گفتم تا چهل روز هر موقع رفتید سر نماز همه افکارت را به خدا بسپار.بگو خدایا من درباره شیرینی ها و تلخی های زندگی خودم فکر نمی کنم،الان دربست درِ خانه تو هستم و با تو سخن می گویم.تا چهل روز. بعد چهل روز من می آیم یک سخنرانی دیگر می کنم،کلاس دوم نماز را برگزار می کنم.سخنرانی دوم این بود"بسم الله الرحمن الرحیم.خوشا آنان که دائم در نمازند"بعد از چهل روز اگر بتوانی به کل دنیا بگویی من عبدم،من مولا دارم.من هیچ جا تحت تاثیر عالم نیستم.

امیر المومنین در باره مالک اشتر یک جمله ای فرمودند:نسبت مالک اشتر به من مانند نسبت من به پیامبر بود.خدایا ما را مالک اشتر امام زمان(عج)قرار بده.خدایا بچه های ما را هم مالک اشتر های امام زمان قرار بده.

امیر المومنین می فرمودند:اگر مالک اشتر نصف شب در بیابان تاریک ،تنها پا بگذارد روی سینه یک سگ ماده ای که بچه شیر می دهد،یک دفعه سگ نعره بزند،مالک پلک نمی زند.چون یک لحظه هم غافل نیست از این که همه عالم دست خداست.

دیدید داماد شب خواستگاری مرتب می نشیند؟رویش نمی شود سرش را بلند کند.آرام صحبت می کند!آقا داماد اگه بیرون بود از دیوار راست بالا می رفت،حالا در آن مراسم اینقدر به خودش سخت می گیرد.

آیا داماد که در مراسم خواستگاری یا دامادی که مثل بقیه نیست،مثل بقیه راحت رفتار نمی کند،خیلی زجر می کشد؟خیر.

آقاداماد چرا اینقدر به خودت سخت می گیری؟

-چون قرار است من را بپسندند!الان دارند من را نگاه می کنند...

نمی شود در همه زندگی ات آقا داماد باشی؟هر کسی هر کاری کرد تو آن طور نباش!بگو الان دارند من را می پسندند،به بقیه کاری ندارم! خدایی هست که دارد من را نگاه می کند.لا سنةٌ و لا نوم،چرت هم نمی زند.نگاه می کند ببیند من بنده او می شود؟سرباز مهدی می شوم؟من را دارند انتخاب می کنند؛من خودم را با بقیه  قاطی نمی کنم.هر موقع اذان می گویند این قدر راحت بلند می شود و می رود نماز می خواند و به کسی نگاه نمی کند.

الان خداوند متعال دارد به چه کسی نگاه می کند؟هر کس جواب می دهد"من".

یک بیابانگرد آمد خدمت امیرالمومنین پرسید:یا امیر المومنین درجات اهل محبت را برای من ترسیم کنید.چند درجه دارد؟امام علی(ع)فرمودند:سه شرط دارد کمترین درجه اهل محبت :

 1.            گناهش را خیلی بزرگ می شمارد.

 2.            طاعت و عبادت  و کار خوبش را کوچک می شمرد.

 3.            احساسش این است که غیر از من خدا از هیچ کس دیگر نمی خواهد حساب برسد.فقط می خواهد از من حساب برسد.

من به بقیه چکار دارم که بخواهم مثل بقیه  زندگی کنم؟

اعرای بیابانگرد وقتی این را شنید غش کرد افتاد روی زمین!عظمت این کلام!کمترین درجه اش این است!به هوش آمد پرسید یا علی درجه ای بالاتر از این هم هست؟آقا فرمودند:هفتاد درجه بالاتر از این هم داریم.این حداقل درجه اهل محبت بود.

   




طبقه بندی: اسلام، 

تاریخ : شنبه 25 آبان 1392 | 08:32 ب.ظ | نویسنده : یالثارات الحسین | نظرات
.: Weblog Themes By BlackSkin :.